X
تبلیغات
...

...

هیچی مشخص نیست

هیچی رو نمی دونم

تنها چیزی که کاملا معلومه اینه که رابطه ی ما تموم شدس...

نفس های آخرشه ...

ما فقط داریم خودمون رو گول میزنیم... میخوایم ادای روزای خوب گذشته رو در بیاریم

اس ام اس های عاشقانه ی صبح به خیری که هر روز فقط طبق عادت واسم ارسال میکنه...

پشت هیج کدوم هیچ احساسی نیست

همش رفع تکیف!

تلفن حرف زدنای زورکی ...هیچ حرفی نداره... تنها چیزی که بینمون رد و بدل میشه یه سکوت سنگینه...

یاد قدیما به خیر با این که خیلی نگذشته اما چقدر زود همه چی عوض شده

قدیما واسه یه اخمم چی کارا میکرد حالا وقتی خودم مستقیم هم میگم که از یه چیزی دلم شکست با یه اس ام اس ببخشید خالی همه چی تموم میشه حتی دیگه براش مهم نیست اون یه اس ام اس همه چی رو حل کرد یا نه

چرا من به اینجا رسیدم کجای راهم اشتباه بود... جذب جذابیت کجا شده که من انقدر بی اهمیتم....

اصلا من براش وجود دارم ؟

اصلا یادش هستم؟؟؟؟

میدونه یکی اینجا هست که یه روزی  خودش میگفت همه کسشم؟؟؟؟

خودش میگفت بی من هیچی نیست!

خودش میگفت دوسم داره و به خاطرم هر کاری میکنه!

خود خودش بود که بیشتر از یک ماه هر روز ازم خواهش میکرد که یه روز ببینتم!!!!

یادش رفته؟؟؟؟

یادش رفته اولین باری که رفتیم بیرون تو خیابون انقدر از خوشحالی داد زد که همه نگامون میکردن؟؟

انقدر زود یادش رفت که تو چشام زل میزد و میگفت تو مال منی . همه کس منی... تو مامان بچه هامی

ولی من همه چی رو یادمه یادمه میگفت نمیذارم از هیچی ناراحت باشی میگفت نمیخوام تو زندگیت حسرت هیچی رو بخوری خودش میگفت با دنیا میجنگم تو رو به دست بیارم خودش میگفت از دنیا میگذرم به خاطر با تو بودن...

اما حالا چی شد؟؟؟؟؟؟ شب و روزم شده تنهایی ناراحتی بغض و نیش و کنایه

حالا تمام ثانیه هام شده حسرت یه روز مثل چند ماه پیش

حالا جای این که با دنیا بجنگه داره با خودم مبارزه میکنه با من میجنگه

از دنیا نمیگذره ... ازهیچی نمیگذره جز از من !!!

تمام دنیام شده ترس!!!

خسته شدم ....

من زندگی خودمو میخوام زندگی 6 ماه پیشمو

زندگی رویایی دو نفرمون

 

پای کی اومده تو دنیای من که داره همه چی رو خراب میکنه؟؟؟

چیه که باعث شده اون از من دور شه....

انقدر دور که ببینه دارم نابود میشم و حتی به روش نیاره

روز دومی که منو دید چشماش رو سند رابطمون کرد...

ااما هیچی یادش نیست ولی خوب من هیج وقت از حقم  گذشت نمیکنم....

 

+ تاريخ جمعه سوم خرداد 1392ساعت 16:42 نويسنده ... |

همیشه از این موقع ها بدم میاد

به امتحانا نزدیک میشیم

فشار امتحان و  دل تنگی و بیخوابی و خستگی و همه ی اینا آدم رو از پا در میاره چه برسه که با یه دنیا فکر و خیال و فشار روحی هم یکی بشه

خیلی روزای بدی رو دارم

سعی میکنم به روم نیارم اما نمیشه

نباید روحیمون دم امتحانا خراب شه اما گاهی همه چی از کنترل خارج میشه

هزار جور فکر دارم هزار تا فکر که تو سرم میچرخه و داره دیوونم میکنه و بدیش اینه که تو زمانی این اتفاق افتاده که تنهای تنهام... یک هفته شایدم بیشتره که ندیدمش مکالمه هامون شده نهایت روزی 5 دقیقه یا کمتر ...

نمیخوام هیچ کسی بفهمه اما اصلا حال خوبی ندارم

یهو میبینم که چند ساعت گذشته و به یه خط جزوه خیره موندم

یا یهم میبینم برگه ی کتابام خیسه و میفهمم بدون این که بفهمم گریم گرفته

فکر آینده خیلی وحشتناک شده...

حس میکنم  روی یه پل نازک وایسادم و با کوچیک ترین  بادی از هر طرف پرت میشم پایین اما حفظ این تعادل و مقاومت هم کار من نیس

+ تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 17:16 نويسنده ... |

امروز یه روز فوق العادسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

ماهگردمونهههههههه

همه چی داره خوب پیش میره

این دو سه روز فهمیدم اگه بخوام میشه همه چی خوب پیش بره

اگه زیادی حساس نباشم و خیلی گیر ندم همه چی درسته

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 13:56 نويسنده ... |

باید همه چی رو عوض کنم ...

دلم میخواد دنیا رو بکنم بهشت واسه ی دوتامون ....

میخوام رنگ رابطمون رو عوض کنم....

میدونم که میتونم....

میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه میدونم که میشـــــــــــــه

آقایی من  همین جا بهت و به خودم قول میدم که همه چی رو آرومه آروم میکنم اون جوری که دوست داری...

+ تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 21:47 نويسنده ... |

این دلهره و ترس و شک که شاید همش بیخودی باشه میدونم به ضررم تموم میشه....

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 22:1 نويسنده ... |

دیشب عالی بود .

وقتی بهم میگه هر کاری که بخوای میکنم ...وقتی تو چشام نگاه میکنه و محکم قسم میخوره .... وقتی میگه نمیذارم از هیچی بترسی ... کسی هست که بتونه ادعا کنه که از من خوشبخت تره؟

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 13:33 نويسنده ... |

نمیدونم چرا این جوری میشه

چرا تا میام اتفاقات یه روز خوبم رو بنویسم یه طوری میشه  که با اشک چشم تایپ کنم

چرا انقدر خوشیام یکی در میون شده .؟

دیشب با هم رفتیم پارک . خیلی خوش گذشت. خیلی خندیدیم انگار یه انرژی جدید گرفتم

وقتی پیشمه وقتی دستم رو میگیره و تو چشام نگاه میکنه و میخنده انگار دنیا مال منه دیگه از خدا هیچی نمیخوام

انگار معنی خوشبختی رو لمس میکنم.

این چند روز خیلی دارم  تلاش میکنم که همه چی آروم باشه این آرامش برای هردومون لازمه

گاهی خون خونم رو میخوره اما سعی میکنم به روم نیارم و به شوخی و خنده تمومش کنم

سرم که داد زد یه لحظه شوکه شدم .. من که حرف بدی نزدم فکر راحتی خودش بودم ... انقدر بد حرف زد که خودش فهمید و گفت بد حرف زدم؟ ا

اون دنیامه چه جوری ازش ناراحت شم ؟ با این که چشام پر اشک بود گفتم نه عیب نداره

دیگه چی کار باید بکنم ؟ چی کار کنم که وقتی بهش میگم ازم ناراحتی تو جوابم نگه نه من دیگه عادت کردم؟

باید چی کار کنم که شب و روزم از این ترس لعنتی خالی بشه؟؟؟؟

چرا من بلد نیستم چطوری رفتار کنم ؟

چرا کار من به اینجا رسید که وقتی میبینم تو صفحه ی اس ام اسم نوشته دوست دارم به جای خنده باید گریه کنم ؟؟؟؟

 

+ تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 23:21 نويسنده ... |

بی خودی یه عمر واسه داشتن تو جنگیدم
کاشکی زودتر معنی سکوتو میفهمیدم
واسه تو هرکاری کردم اما نشناختمت
باید اقرار کنم به خودت باختمت
امروز که میگی عشقت بازی بود
هرچی که بوده صحنه سازی بود
بی خودی چشم به چشم تو دوختم
توی این خونه مهره ی سوختم
فکر نکردی به من و احساسم
تو میدونستی من چه حساسم
بدون حرکت بازی رو بردی
نمیدونی چی سرم اوردی

تو سکوت کردی و این واسه باختن بس بود
انگاری بازنده از قبل مشخص بود
به خودت باختمت از خودم جا موندم
آرزوها داشتم اما تنها موندم...........

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 22:3 نويسنده ... |

بدترین روز زندگیم....

آره به جرات میگم بدترینش بود

الان حس زنی رو دارم که زندگی مشترکش رفته رو هوا و نمی تونه کاری کنه ...

حس زنی که عاشقه اما بهش خیانت شده

خیانت نه !

اون به من خیانت نمیکنه

من همه ی زندگیم  رو گذاشتم براش اون باهام این کار رو نمیکنه

بهم قول داده که تا آخرش هست بهم قول داد همون روز دوم چشماش رو سند گذاشت برام

بهم اطمینان داد که من هیچ وقت پشیمون نمیشم.

خدایا کمک کن...

منم بی تقصیر نیستم . شاید همه چی تقصیر خودم باشه

کمکم کن بتونم درست رفتار کنم...

دلم شکسته میدونم حالا حالا ها درست نمیشه. میدونم اون حس اول رو پیدا نمیکنم میدونم یه شک تا ابد تو دلم هست اما....

نمیدونم چی کار کنم؟

اگه هر کسی بود تا الان یه لگد میزدم به همه چی و میرفتم اما هر کسی نیست.... اون تمام زندگیمه .

کسی که واسه یه عمر میخوامش ...ما واسه آیندمون یه دنیا نقشه داریم.

شده دیگه.... نمیتونم منطق رو نادید بگیرم.

خدایا کمکمون کن . کمکون کن یه کاری کن همه چی درست شه کاری کن همه چی مثل اول بشه ...

همه چی سفید و طلایی نه سیاه و خاکستری

 

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 3:53 نويسنده ... |

adam to har rabete bayad ta onjayi pish bere ke be shakhsiatesh tohin nashe

ta onjayi samimi beshe ke behesh kheyli mostaghim goshzad naonan ke dari pato az gilimet deraz tar mikoni

adam too ye rabete bayad ta oonja be yeki vabaste she ke taraf vaghi delesh ro shekoond dastesh ro gaz nagire o bi seda ashk narize ke mabada khabesh be ham bokhore

jadooye 2 ta cheshm shodan andaze dare....


+ تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 0:41 نويسنده ... |